درباره نویسنده
فرزند آدم
ب سراغ من اگر می آیید... نرم و آهسته بیایید... مبادا ک ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من!
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • فرزند آدم
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٥
  • انتظار
  • تا...
  • رویا
  • از ازل تا ابد
  • از او ب او
  • می تراود مهتاب
  • باید برویم!
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • تیر ٩٥
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • تیر ۸٩
دوستان من
  • پری دریایی
  • خا نه دوست کجاست
  • خانه دوست اینجاست
  • رویای آبی
  • کیوان شاهبداغی
  • گاهی خوشی گاهی غم
  • مناجات با خدا
  • واتوره
  • یاذها و خاطره ها
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



عشق است خلاصه وجودم
 
نویسنده: فرزند آدم - سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٥

سلام

به همه کسانی که از این وبلاگ دیدن می کنند خوش آمد میگم

نظرات ()



انتظار
نویسنده: فرزند آدم - دوشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٠

رفته ای و من ..

سال های سال است کنار جاده

چشم دوخته ام به نقطه ای که تو در آن

گم شدی ...!

نظرات ()



تا...
نویسنده: فرزند آدم - سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٠

با یک شکلات شروع شد

من یک شکلات گذاشتم تو دستش اونم یک شکلات گذاشت تو دستم

من بچه بودم اونم بچه بود

سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد

دید که منو میشناسه

خندیدم

گفت دوستیم؟

گفتم دوست دوست

گفت تا کجا؟

گفتم دوستی که تا نداره

گفت تا مرگ

خندیدمو گفتم من که گفتم تا نداره

گفت باشه تا پس از مرگ

گفتم: نه نه نه نه تا نداره

گفت: قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس از مرگ

باز هم با هم دوستیم؟

تا بهشت تا جهنم

تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستیم

خندیدمو گفتم تو براش تا هر جا که دلت می خواد یک تا بزار

اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا

اما من اصلا براش تا نمیزارم

نگام کرد نگاش کردم باور نمیکرد

می دونستم اون می خواست حتما دوستیمون یک تا داشته باشه

دوستی بدون تا رو نمیفهمید !!!

...

گفت بیا برا دوستیمون یک نشونه بذاریم

گفتم باشه تو بذار

گفت شکلات باشه؟

گفتم باشه

هر بار یک شکلات میذاشت تو دستم منم یک شکلات میذاشتم تو دستش

باز همدیگرو نگاه میکردیم یعنی که دوستیم دوست دوست

من تندی شکلاتامو باز میکردم میذاشتم تو دهنم تندو تند می مکیدم

میگفت شکمو

تو دوست شکموی منی وشکلاتشو میگذاشت توی یک صندوقچه کوچولوی قشنگ

میگفتم بخورش

میگفت تموم میشه می خوام تموم نشه برا همیشه بمونه

صندوقچش پر از شکلات شده بود

هیچکدومشو نمی خورد

من همشو خورده بودم

گفتم اگه یک روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرمها اون وقت چی کار میکنی؟

میگفت مواظبشون هستم

میگفت می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوستیم و من شکلاتمو میذاشتم دهنم

می گفتم نه نه نه نه تا نه دوستی که تا نداره !!!

...

یک سال دو سال چهارسال هفت سال ده سال

بیست سالش شده

اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم

من همه شکلاتامو خوردم

اون همه رو نگه داشته

اون اومده امشب تا خداحافظی کنه

می خواد بره اون دور دورا

میگه میرم اما زود برمیگردم

من که میدونم اون بر نمیگرده

یادش رفت به من شکلات بده

من که یادم نرفته شکلاتشو دادم

تندی بازش کرد گذاشت تو دهنش

یکی دیگه گذاشتم تو اون دستش گفتم این هم آخرین شکلات برای صندوقچه

یادش رفته بود یک صندوقچه داره برا شکلاتاش

هر دوتا رو خورد

خندیدم

میدونستم دوستی اون تا داره اما دوستی من تا نداره

مثل همیشه

خوب شد همه رو خوردم

اما اون هیچ کدوم رو نخورده

حالا با یک صندوقچه پر از شکلاتهای نخورده چی کار میکنه؟ ...

 

منبع: نامشخص

 

نظرات ()



رویا
نویسنده: فرزند آدم - یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠

امشب دوباره آمدم...

تا قصه کوچه را دوباره تکرار کنم...

تا نگاهت را دوباره با من قسمت کنی...

و دوباره شب بود و نگاهت چه معصومانه پر از وسوسه اشک...

باورم نیست که این دیوانه منم...

که گاه می مانم از لیاقتم برای داشتن عشق تو...

و چقدر دل تنگی هایم برایت اشک می شود و فرومی ریزد

و چقدر بغض های سیاهم در غربت تنهایی نفس می شود و نمی بینی ...

منی که به دامان هر شب پناه می برم و غم عشق تو را برای لحظه لحظه عمر بی ثمرم می گویم...

منی که یک نگاه آشفته ات را به هزار خنده بهار نمی دهم...

این دیوانه منم...

در این شب های بلند آرزویی دارم...

آرزویی به بلندای یک شب زمستانی...

که تو تا ابد برای من باشی و من تا انتهای دو دنیا دیوانه ی نگاه تو بمانم...

امشب حس می کنم ابری در پشت چشمان خسته ام پنهان شده...

شاید چون دوباره پناه آورده ام به هزاران کاش که ذره ذره در دلم می پوسد...

کاش از نظر هرزه ی مردمکان نمی ترسیدم...

کاش این آرزوی داشتننت مرا بر باد ندهد...

کاش...

نمی دانم رویاهایم تا کدامین روز نیامده در ذهن بی حصارم می شکند

 

منبع: نامشخص

 

نظرات ()



از ازل تا ابد
نویسنده: فرزند آدم - یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠

نه از آغاز چنین رسمی بود و نه فرجام چنان خواهد شد!

که کسی جز تو، ترا دریابد،

تو در این راه رسیدن ب خودت تنهایی؛

ظلمتی هست اگر،

چشم از کوچه یاری بردار

و فراموش کن این کهنه خیال  

"نور فانوس رفیقی ک تو را دریابد"...

 

"کیوان شاهبداغی"

 

نظرات ()



از او ب او
نویسنده: فرزند آدم - شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠

خدایا!من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم،

همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد،می آید سراغت .

من همانی ام که همیشه دعاهای عجیب و غریب می کند و چشمهایش را می بندد و می گویدL(( من این حرفها سرم نمی شود.باید دعایم را مستجاب کنی .))

همانی که گاهی لج می کند

و گاهی خودش را برایت لوس میکند،

همانی که نمازشهایش یک در میان قضا می شود و کلی روزه نگرفته دارد،

همانی که بعضی وقتها پشت سر مردم حرف میزند

و گاهی بد جنس می شود . البته گاهی هم خودخواه ،

گاهی هم دروغگو .

حالا یادت امد من کی هستم ؟

امیدوارم بین این همه ادمی که داری، بتوانی من یکی را تشخیص بدهی.

البته می دانم که مرا خیلی خوب می شناسی. تو اسم مرا می دانی . می دانی کجا زندگی می کنم وبه کدام مدرسه میروم. تو حتی اسم تک تک معلمهای مرا هم می دانی . تو می دانی من چند تا لباس دارم و هر کدامشان چه رنگی است ،اما......

خدایا! اما من هیچ چی از تو نمی دانم. هیچ چی که دروغ است . چرا که کمی می دونم . اما این یه کمی خیلی کم است البته من همیشه من با تو حرف زده ام . باز هم حرف می زنم .

اما راستش چند وقتی است که چند تا تصمیم جدید گرفته ام . دوست دارم عوض بشوم ، و بهتر باشم. من یه عالمه سوال دارم، که هیچ کس جوابش رو بلد نیست . و دوست دارم تو جوابم را بدهی. واقعا نمی دانم شاید اصلا سوالی ندارم و می خواهم تو به من سوالهای تازه ای بیاموزی. اما باید قول بدهی کمکم کنی ! قول بده! همه ما راحت حرف می زنیم ، ولی نوشتن را سخت می پنداریم .

اما بنویس تا یادت بماند که نوشته ها ، رد پای عبور است . فردا که برگردی و نوشته هایت را بخوانی ، به یاد می آوری که از کجا رد شده ای و چطور قد کشیده ای . از یک جایی شروع کن. تو هم یه جوری سر صحبت را با خدا وا کن . یه کم از خودت بگو . درست است که خدا خوب تو را می شنا سد ، اما عیبی هم ندارد خودت را به او معرفی کن. پس برایش بنویس .... بنویس ....... هر چه که باشد. تلنگر کوچکی است به قلب بزرگ تو، تا سراغی از او بگیریم...... آغاز بی پایان

 

منبع: نامشخص

 

نظرات ()



می تراود مهتاب
نویسنده: فرزند آدم - شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠
می تراود مهتاب
می درخشد شبتاب
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس ولیک
غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند...
نگران با من استاده سحر
صبح می خواهد از من کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر
 در جگر لیکن خاری از ره این سفرم می شکند...
نازک آرای تن ساق گلی که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند...
دستها می سایم تا دری بگشایم
بر عبث می پایم که به در کس آید
در و دیوار به هم ریخته شان بر سرم می شکند...
می تراود مهتاب می درخشد شبتاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در ، می گوید با خود : غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند.
 
منبع: نیما یوشیج
 
 
نظرات ()



باید برویم!
نویسنده: فرزند آدم - دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩

من آن موجم که آرامش ندارم

به آسانی سر سازش ندارم

همیشه در گریزو در گذارم

نمی مانم به یک جا بی قرارم

سفر یعنی منو گستاخی من

همیشه رفتن و هرگز نماندن

هزاران ساحلو نادیده دیدن

به پرسشهای بی پاسخ رسیدن

من از تبار دریا، از نسل چشمه سارم

نیست پایان کار من

نیست همدردو یار من

نیست کسی که یار من

نیست.....

به هنگامی که دنیا فکر مانیست برای مرگ هم در خانه جا نیست اگر خاموش بشینم روا نیست
دل از دریا بریدن کار ما نیست.

 

منبع: نامشخص

 

نظرات ()